سيد محمد باقر برقعى

3154

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

آتش هجر نگه كن لحظه‌اى نيكو در آتش * كه مىرقصد ز پا تا بر سر آتش گهى افتد ، گهى خيزد به نرمى * گهى فربه شود گه لاغر آتش گهى همچون شفق گاهى چو لاله * گهى زرد است و گاهى احمر آتش گهى بر شام تار من چو مهتاب * درخشان مىشود چون اختر آتش از اين سوز و گداز عشق دارم * چنان شمعى فروزان پيكر آتش « مجيد » خويش را باز آى و بنواز * كه مىسوزد ز هجرانت در آتش بىنصيب ابر پربارم چو دودى بىثمر افتاده‌ام * نالهء مرغ اسيرم از اثر افتاده‌ام لاله‌ام در دامن دشت بلا روييده‌ام * داغ حسرت بر دل و خونين جگر افتاده‌ام با نگاهى ناگهان در آتش غم سوختم * چون شفق از شعلهء خور در شرر افتاده‌ام شبنم پاكم ز چشم صبحدم ، غلطيده‌ام * بىنصيبى بين به خاك رهگذر افتاده‌ام آشيان‌گم‌كرده ، در كنج قفس جا كرده‌ام * صيد دست روزگارم در خطر افتاده‌ام اشك شمعم ره به دامان سياهى برده‌ام * سكّه‌ام در پيش پاى بىبصر افتاده‌ام من « مجيد » خسته‌ام پروانهء بزم سخن * پاى شمع شعر گر بىبال‌وپر افتاده‌ام تقديم به استاد وارسته : يد اللّه بهزاد بهزاد اگر بر دست گيرد خامه غوغا مىكند بهزاد * تن دخت غزل تن‌پوش ديبا مىكند بهزاد به خوناب جگر چشم قلم آلوده مىگردد * چو از راز درون افسانه افشا مىكند بهزاد حكايت گر ز درد نامرادان زمان گويد * كوير خشك چشمان را چو دريا مىكند بهزاد مكن باور كه بىجوهر بود تيغش ، قيامتها * به روز حادثه چون تيغ برّا مىكند بهزاد